خاطرات روزانه(30بهمن90)
.gif)
ساعت 3 بعدازظهر اومدم مهد دنبالت.به خاله مریم زنگ زدم اونم ماشین نداشت.می خواستم آژانس بگیرم ولی خاله گفت بیا با سرویس میریم از دم خونه شون آژانس بگیرم.
خلاصه اومدم مهد و تو رو از خاله سمیه گرفتم.و منتظر خاله مریم وایستادیم. تو هم که طبق همیشه آرام و قرار نداشتی و دلت می خواست بری بیرون و بدویی. دم در مهد خاله فرزانه(مامان رژین) رو دیدم.گفت ما رو می رسونه.
خلاصه خیلی به ما لطف کرد. ما با رژین پشت ماشین نشستیم و خاله مریم جلو.رژین ناناز چیپس می خورد و یه دونه هم به تو داد. تو هم همش بهش می خندیدی و چیپس رو می خوردی.موقع پیاده شدن هم کلی ذوق داشتی وهمش برای رژین دست تکون می دادی و می خندیدی
بابایی قرار بود دیر بیاد.سعی کردم یه ساعتی بخوابونمت که هم استراحتی کرده باشیم و هم زمان زودتر بگذره. اونم چه خواب و استراحتی.همش می خواستی شیر بخوری و از خواب خبری نبود آخرش گفتم بلند شو نخواستم بخوابی. بهت سیب دادم. تو مشغول خوردن سیب شدی.باهم کمی بازی کردیم در کنارش منم شامی آماده کردم. بهت شام تو دادم
بعد بابایی اومد تا کلید تو در انداخت تو با ذوق پریدی سمت در.
خلاصه شام خوردیم و خوابیدیم . عزیز دلم ماجرای خواب تو و شب های من هنوز ادامه داره..gif)



خاطرات روزانه(30بهمن90) 



